تبليغاتX
شیطون عاشق

شیطون عاشق
خوشبختی، به وجد آمدن از پیشامدهای ساده و کوچک است


به مناسبت امتحانای ترم!!

 

دیکشنری امتحان !

 

تقلب:


یک سری اعمال ننگین در صورت با عرضه بودن واین کاره بودن شخص امتحان دهنده آخر عاقبت خوش وخرمی دارد.نوعی هلو برو تو گلو که با توجه به درجه درایت و تیزی استاد ومراقبان می تواند نوع هلویش از هسته دار وخاردار تا آب  هلو با طعم موز و عشق و حال متغیر باشد.بیراهه ای که اتفاقا آخرش به هدف ختم می شود.یک نوع وسیله درس پاس کن نا مشروع. 

 

شب امتحان:


شب ملخ.شب ظلمانی یلدا.شب سوانح و سوختگی ناکجا آباد دانشجو.شبی که در آن  نسکافه و قهوه از والیوم ده هم خواب آورتر می شوند.در این شب انسان تمام مصائب  تاریخ بشر را به صورت کنسانتره نوش جان می کند.یک نوع زلزله در میان ایام سال.

شب چشمهای پف کرده و دهان های کف کرده.شب رقص و پایکوبی کلمات جزوه و کتاب  بر روی سلسله اعصاب محیطی و مرکزی دانشجو.

 

جزوه:


یک جور کاتالیزور که در صورت همکاری ابر و باد و مه و خورشید و اینا دانشجو را به سمت  پاس شدن درس هل می دهد. تمام همه علم بشری. چکیده دانش تاریخ مصرف گذشته استاد. وسیله ای که معمولا دانشجو با آن سر کار گذاشته می شود. تنها شاهد ماجرای سوخاری شدن دانشجو در شب امتحان. قوت قلبی که عاقبت آفت قلب می شود.

 

مراقب:


موجودی ستم کار و ریا پیشه که متاسفانه چشم و گوش و باقی حواس را هم دارد.  سیستمی که نقش دزدگیر منازل را سر جلسه ایفا میکند. گالری ضدحال. موجودی که روی سینه اش نوشته شده: من مراقبم،شما چطور؟ یک نوع تله موش زنده.

 

روزامتحان:


روزی که در آن خورشید طلوع نمی کند. زمانی برای جفتک زدن اسب ها ، لحظه ای که  درآن دانشجو می خواهد سر به تن عالم آدم نباشد. روز شغال. روزی که درآن نگاه ها عمیق می شوند. روز لبخندهای استراتژیک. روزی که در آن دوست و دشمن با هم و در کنار هم به قربانگاه می روند.

 

نمره:


تبلور میزان دانش ، مهارت و دودره بازی دانشجو ، بهانه ای همیشگی برای اعتراض. وسیله ای که استادبا آن چه ها که نمی کند! عاملی که برای بدست آوردن آن دانشجو علاوه برخر زدن ، اعمال شنیع دیگری را نیز باید انجام دهد که قلم در وصف آن قاصر است!

 

سؤال:


یک نوع شعورسنج استاد و دانشجو. کلمات نفرت انگیزی که به نوبت و تک تک مثل نیزه در چشم دانشجو فرو میروند و لحظه به لحظه او را به عمق نادانی اش واقف تر می کنند. لو رفتن آنها به حماسه سازی دانشجویان منتهی میشود. انواع مختلف آن از تشریحی  سیانوری تا تستی گوگوری مگوری متغیر است.

 

استاد:


منبع علم ، ژنراتور دانش ، نیروگاه انسانیت ، تبلور دانایی ، کوه توانایی ، مایه افتخار ما ، بابا تو دیگه کی هستی ترین موجود عالم ، خود صفا ، اند وفا ، دارنده انواع و اقسام شفا ، ضدجفا ، یاری گر ضعفا ، معلم الخلفا...... ! ! !

پ.ن:

میگن آقا خوردبین رفته...

میگن عقابمون هم عصبانی شده میخواد بره...

خدا خودش به خیر بگذرونه...

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388 12:48 PM توسط هانیه |


چه فصلی،چه ماهی،عجب روزی!!

 

سلام به همه ی بلاگفایی،پرشین بلاگی ها و کلاً نتی های گرامی که قید کار و زندگی و درس و زدن و به فعالیت ارزشمند وب گردی روی آوردن!

چند روز تعطیلی حسسسابی خوش گذشته ها،نه؟؟

نه و Snake Venom!! خب میخواستین خوش بگذرونین،مثه من

خب حالا میریم سر اصل مطلب

فردا چه روزیههههههههههههههه؟؟؟

دوشنبه؟؟

۱۶آذر؟؟

روز دانشجو؟؟

حالا از همه ی اینا مهم تر،چیههههههه؟؟

تولد هانیه خانوم گل گلاب دیگه

تولد تولد تولدت مبارک

الهی ۱۰۰ساله شم،نه ۱۲۰ساله شم،نه ۱۲۰سال کمه،همیشه زنده باشم و حلوای همه تونو بخورم

!جنبه داشته باش،یه شوخی کردما!

اینم کادوهای من :

(دوره زمونه برعکس شده دیگه،چیکارش میشه کرد؟!!)

 

سردم شده است و از درون می سوزم
حالا شده کار هر شب و هر روزم
تو شعر مرا بپوش سرما نخوری
من دکمه ی این قافیه را می دوزم

 

 

 

همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند 

روزگاريست همه عرض بدن می خواهند

 عشق ها را همه با دور کمر می سنجند

 آنچه ديدند به مقياس نظر می سنجند

 خب طبيعيست که يکروزه به پايان برسد

 عشق هايی که سر پيچ خيابان برسد

 

قشنگ بودن؟؟

اینم یه داستان "شیطون عاشق"ی!

 

معلم فلسفه یه صندلی می ذاره وسط کلاس و به شاگردانش می گه: شما باید یک مقاله بنویسید و در آن ثابت کنید که این صندلی وجود نداره! یکی از شاگردان دو کلمه می نویسه و ورقه شو می ذاره رو میزش و بعد از اینکه معلم ورقه ها را تصحیح می کنه،اون بهترین نمره رو می گیره! می دونید جوابش چی بود؟
...
...
...
نوشته بود: کدوم صندلی؟!!

{ مهسا جون،خیلی دلم واست تنگ میشه...حیف شد که وبت رو بستی...کاش حداقل یه خداحافظی ازت میکردم...هرجا هستی ایشالله موفق باشی عزیزم }

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 0:16 AM توسط هانیه |


شما با کدامیک از اشخاص معروف در یک ماه متولد شده اید؟

 

سلام

بعد از یه عالمه امتحان و نمره ی عاااااااااااااااالییه آپ کردم که خیلی جالبه...

امیدوارم با همون آدمایی متولد شده باشین که دوسشون دارین


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 2:49 PM توسط هانیه |


استفاده از نداشته ها...

 

كودكی ده ساله كه دست چپش در يک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعليم فنون رزمی جودو به يک استاد سپرده شد. پدر كودک اصرار داشت استاد از فرزندش يک قهرمان جودو بسازد. استاد پذيرفت و به پدر كودک قول داد كه يک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی كل باشگاه ها ببيند.

در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی كودک كار كرد و در عرض اين شش ماه حتی يک فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از 6 ماه خبر رسيد كه يک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود.استاد به كودک ده ساله فقط يک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن كار كرد.سر انجام مسابقات انجام شد و كودک توانست در ميان اعجاب همگان با آن تک فن همه حريفان خود را شكست دهد!

سه ماه بعد كودک توانست در مسابقات بين باشگاه ها نيز با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نيز در مسابقات كشوری، آن كودک يک دست موفق شد تمام حريفان را زمين بزند و به عنوان قهرمان سراسری كشورانتخاب گردد. وقتی مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودک از استاد راز پيروزی اش را پرسيد. استاد گفت: "دليل پيروزی تو اين بود كه اولاً به همان يک فن به خوبی مسلط بودی، ثانياً تنها اميدت همان يک فن بود، و سوم اينكه راه شناخته شده مقابله با اين فن ، گرفتن دست چپ حريف بود كه تو چنين دست نداشتی!


ياد بگير كه در زندگی ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده كنی.راز موفقيت در زندگی ، داشتن امكانات نيست ، بلكه استفاده از "بی امكانی" به عنوان نقطه قوت است.

(نوشیدنی های انسان از تولد تا ...  !!)

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388 4:54 PM توسط هانیه |


ایمیلی از طرف خدا

 

امروز صبح که از خواب بيدار شدی،نگاهت می کردم و اميدوار بودم که با من حرف بزنی.حتی برای چند کلمه...نظرم را بپرسی يا برای اتفاق خوبی که ديروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خيلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.
وقتی داشتی اين طرف و آن طرف می دويدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقيقه ای وقت داری که بايستی و به من بگويی: سلام؛اما تو خيلی مشغول بودی.

يک بار مجبور شدی منتظر بشی و برای مدت يک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی يک صندلی بنشينی. بعد ديدمت که از جا پريدی.خيال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دويدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرين اخبار با خبر شوی.
تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف 
گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کردی،شايد چون خجالت 
می کشيدی که با من حرف بزنی،سرت را به
 سوی من خم نکردی.
بعد
به خانه رفتی و به نظر می رسيد که هنوز خيلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردی. نمی دانم تلويزيون را دوست داری يا نه؟ در آن چيزهای زيادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زيادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هيچ چيز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هايش لذت می بری...

باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تودر حالی که تلويزيون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...، فکر می کنم خيلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضاء خانواده ات شب به خير گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی. اشکالی ندارد. احتمالاً متوجه نشدی که من هميشه در کنارت هستم و برای کمک به تو آماده ام.
من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می
 خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا 
گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.
خيلی سخت است که يک مکالمه
يک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...

به اميد آنکه شايد امروز کمی هم به من وقت بدهی، می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی... 


 دوست و دوستدارت:خدا

 

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388 7:34 PM توسط هانیه |


واقعا چقدر زود باوریم...

 

دانشجویی که سال آخر دانشکده خود را می‌گذراند به خاطر پروژه‌ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت
او در پروژه خود از 50 نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدورژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این درخواست خود،
دلایل زیر را عنوان کرده بود

1- مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می‌شود.

2- یک عنصر اصلی باران اسیدی است.

3- وقتی به حالت گاز در می‌آید بسیار سوزاننده است.

4- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می‌شود.

5- باعث فرسایش اجسام می‌شود.

6- حتی روی ترمز اتومبیل‌ها اثر منفی می‌گذارد.

7- حتی در تومورهای سرطانی یافت شده است.

از پنجاه نفر فوق، 43 نفر دادخواست را امضا کردند. 6 نفر به طور کلی علاقه‌ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می‌دانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است!

عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!!

 

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388 10:41 AM توسط هانیه |


درس و مدرسه

 

بالاخره پس از ماه ها انتظار و دعا کردن و ... که مدرسه ها به تاخیر بیفتنهمگی به معنای واقعی ضایع شدیم و مهر اومد

ایشالله همه بچه مدرسه ای ها تو سال تحصیلی جدید موفق تر از قبل باشن و ما رو هم از دعای 20شون محروم نکنن

منم که درسخوووووووووووووووووون!!

با اجازتون از این به بعد اندکی کم تر میام نت و آپ میکنم...

چندتا جوک بامزه هم مربوط به درس و مدرسه و معلما گذاشتم که در نبود من بخونید و حالشو ببرید

تا آپی بعد...

بای

 

بچه ها توی کلاس داشتند سر و صدا میکردند که ناظم میاد تو با عصبانیت میگه: مگه اینجا طویله است؟ یکی از بچه ها میگه: نه آقا اشتباهی اومدید!

معلم سر کلاس درس به شاگرداش میگه: هر کس خنگه از جاش بلند شه! یهو یه شاگرده بلند میشه میگه: آقا به خدا ما خنگ نیستیم فقط خواستیم شما تنها نباشی!!

یه یارویی دیر میرسه سر کلاس، یه خورده بعد هم خوابش میبره و صدای خرو پفش حسابی در میاد. معلمه دیگه طاقت نمیآره سرش داد میزنه میگه: ببین اینجا کلاسه ، نمی تونی اینجا بخوابی. یارو میگه: اگه شما اینقدر سرو صدا نکنید، میتونم!!

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388 8:59 PM توسط هانیه |


کارمند تازه وارد

 

مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چندملیتی درآمد. در اولین روز کار خود، با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: «یک فنجان قهوه برای من بیاورید.»

صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دونی تو با کی داری حرف می زنی؟»

کارمند تازه وارد گفت: «نه»

صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شرکت هستم، احمق.»

مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: «و تو میدونی با کی حرف میزنی بیچاره؟»

مدیر اجرایی گفت: «نه»

کارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی رو گذاشت


سلام

امیدوارم همگی خوب باشید...

هفته ای دیگر تا آغاز سای تحصیلی نمونده

و میدونم الان همه مشتاق اومدن مهر و مدرسه و درس و کوفت و زهرمار هستیم خیر سرمون

من که فقط به امید دیدن دوباره دوستام - که خدا کنه اینطور باشه- منتظر مدرسه ام

شما چطور؟؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 12:41 PM توسط هانیه |


کاش...

 

كاش در دهكده عشق فراوانی بود

توی بازار صداقت كمی ارزانی بود

 

كاش اگر گاه كمی لطف به هم ميكرديم

مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

 

كاش به حرمت دلهای مسافر هر شب

روی شفاف ترين خاطره مهمانی بود

 

كاش دريا كمی از درد خودش كم می كرد

قرض می داد به ما هرچه پريشانی بود

 

كاش به تشنگی پونه كه پاسخ داديم

رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود

 

مثل حافظ كه پر از معجزه و الهامست

كاش رنگ شب ما هم كمی عرفانی بود

 

چه قدر شعر نوشتيم برای باران

غافل از آن دل ديوانه كه بارانی بود

 

كاش سهراب نمی رفت به اين زودی ها

دل پر از صحبت اين شاعر كاشانی بود

 

كاش دل ها پر افسانه ی نيما می شد

و به يادش همه شب ماه چراغانی بود

 

كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر

غرق اين زندگی سنگی و سيمانی بود

 

كاش دنيای دل ما شبی از اين شبها

غرق هر چيز كه می خواهی و می دانی بود

 

دل اگر رفت شبی كاش دعايی بكنيم

راز اين شعر همين مصرع پايانی بود

 "مریم حیدرزاده"

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 4:12 PM توسط هانیه |


شوخی با حافظ

 

نیمه شب پریشب گشتم دچار كابوس
دیدم به خواب حافظ توی صف اتوبوس
گفتم : سلام حافظ گفتا علیک جانم
گفتم : كجا روی؟ گفت والله خودم ندانم
گفتم : بگیر فالی گفتا نمانده حالی

گفتم : چگونه ای؟ گفت در بند بی خیالی

گفتم : كه تازه تازه شعر و غزل چه داری؟
گفتا : كه می سرایم شعر سپید باری

گفتم : ز دولت عشق گفتا كه : كودتا شد
گفتم : رقیب گفتا : او نیز كله پا شد
گفتم : كجاست لیلی؟ مشغول دلربایی؟
گفتا : شده ستاره در فیلم سینمایی
گفتم : بگو ز خالش ، آن خال آتش افروز؟
گفتا : عمل نموده ، دیروز یا پریروز
گفتم : بگو زمویش گفتا كه مش نموده

گفتم : بگو ز یارش گفتا ولش نموده
گفتم : چرا؟چگونه؟عاقل شده است مجنون؟
گفتا : شدید گشته معتاد گرد و افیون
گفتم : كجاست جمشید؟ جام جهان نمایش؟
گفتا : خرید قسطی تلویزیون به جایش
گفتم : بگو زساقی حالا شده چه كاره؟
 
گفتا : شدست منشی در دفتر اداره
گفتم : بگو ز زاهد آن رهنمای منزل
گفتا : كه دست خود را بردار از سر دل

گفتم : ز ساربان گو با كاروان غم ها
گفتا : آژانس دارد با تور دور دنیا
گفتم : بگو ز محمل یا از كجاوه یادی

گفتا : پژو ، دوو ، بنز یا گلف نوک مدادی
گفتم كه: قاصدت كو آن باد صبح شرقی
گفتا : كه جای خود را داده به فاكس برقی
گفتم : بیا ز هدهد جوییم راه چاره

گفتا : به جای هدهد ، دیش است و ماهواره
گفتم : سلام ما را باد صبا كجا برد؟
گفتا : به پست داده آورد یا نیاورد؟
گفتم : بگو ز مشک آهوی دشت زنگی
گفتا كه : ادكلن شد در شیشه های رنگی
گفتم : سراغ داری میخانه ای حسابی
گفت : آنچه بود از دم گشته چلو كبابی
گفتم : بیا دو تایی لب تر كنیم پنهان

گفتا : نمی هراسی از چوب پاسبانان
گفتم : شراب نابی تو دست و پا نداری؟
گفتا : كه جاش دارم وافور با نگاری
گفتم : بلند بوده موی تو آن زمان ها

گفتا : به حبس بودم از ته زدند آنها

گفتم : شما و زندان حافظ مارو گرفتی؟
!!!گفتا : ندیده بودم هالو به این خرفتی

!!خوب بییییییییییییید؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388 11:4 PM توسط هانیه |


من اومدم همه بر پا !!

 

سلام!

امیدوارم تو تعطیلات تابستون حسابی بهتون خوش گذشته باشه و عقده ی روزای مدرسه رو خالی کرده باشین!

این آپ هم فقط در جهت گفتن این بود که این چند مدت مسافرت بودم و جای شما خالی ٬ حسسسسسابی شمال عشق و حال کردیم! البته جاهای دیگه ای هم رفتیم و کلا تجربه جالبی بود.

خب دیگه ، من کلا آدم کم حرفی ام ، پس تا آپی بعد ٬ بای...

پ.ن: (حالا فعلا بازی های اوله، تیممون هماهنگی زیادی نداره، مهاجما آماده نیستن و ... )

این شعره هیچ ربطی به من نداره همینجوری گذاشتم ؛ گفتم که زیاد فکرتونو مشغول نکنید!!

بايد فراموشت كنم

 چنديست تمرين می كنم

من می توانم می شود

 آرام تلقين می كنم

حالم نه اصلا خوب نيست

تا بعد  بهتر می شود !

 فكری برای اين دل تنها و غمگين می كنم 

 من می پذيرم رفته ای

 و بر نمی گردی همين !

 خود را برای درک اين صدبار تحسين می كنم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 1:11 PM توسط هانیه |


پسر دانشگاهی!!

 

شنبه : همون لحظه ای که وارد دانشکده شدم متوجه نگاه سنگینش شدم. هر جا که می رفتم اونو می دیدم. یک بار که از جلوی هم در اومدیم نزدیک بود به هم بخوریم ٬ صداشو نازک کرد گفت : ببخشید!
من که می دونم منظورش چی بود. تازه ساعت 9:30 هم که داشتم بورد را می خوندم اومد و پشت سرم شروع به خوندن بورد کرد! آره دقیقا می دونم منظورش چیه ٬اون می خواد زن من بشه ! بچه ها می گفتن اسمش مریمه .

از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون ٬ تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم!

یک شنبه : امروز ساعت 9 به دانشکده رفتم  ٬ تو سرویس یه خانمی پشت سرم نشسته بود و با رفیقش می گفتن و می خندیدن. تازه به من گفت آقا میشه شیشه پنجرتون رو ببندین؟ من که می دونم منظورش چی بود ٬ اسمش رو می دونستم اسمش نرگسه .
مث روز معلوم بود که با این خندیدن می خواد دل منو نرم کنه که بگیرمش!  راستیتش منم از اون بدم نمی آد .

از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون ٬ تصمیم گرفتم با نرگس هم ازدواج کنم!

دوشنبه : امروز به محض اینکه وارد دانشکده شدم سر کلاس رفتم. بعد از کلاس  ٬ مینا یکی از همکلاسیهام جزوه منو ازم خواست . من که می دونم منظورش چی بود ٬ حتما مینا هم علاقه داره با من ازدواج کنه. راستیتش منم از مینا بدم نمیآد!

از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون ٬ تصمیم گرفتم با مینا هم ازدواج کنم!

سه شنبه : امروز اصلا روز خوبی نبود نه از مریم خبری بود نه از نرگس نه از مینا ٬ فقط یکی از من پرسید آقا ببخشید امور دانشجویی کجاست ؟من که می دونم منظورش چیه ولی تصمیم نگرفتم باهاش ازدواج کنم ٬ چون کیفش قرمز رنگ بود حتما پرسپولیسیه! (پس استقلالی بوده ) وقتی که جریان رو به دوستم گفتم به من گفت : ای بابا !‌بدبخت منظوری نداشته ٬ ولی من می دونم رفیقم به ارتباطات بالای من با دخترا حسودیش می شه! حالا به کوری چشم دوستم هم که شده ٬ هر جور شده با این یکی هم ازدواج می کنم !

چهارشنبه : امروز وقتی که داشتم وارد سلف می شدم یک مرتبه متوجه شدم که از دانشگاه آزاد ساوه به دانشگاه ما اردو اومدند. یکی از دخترای اردو از من پرسید : ببخشید آقا ٬ دانشکده پرستاری کجاست؟ من که می دونستم منظورش چیه ٬ اما تو کار درستی خودم موندم که چه طور این دختر ساوه ای هم منو شناخته و به من علاقه پیدا کرده ! حیف اسمش رو نفهمیدم...

راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون ٬ تصمیم گرفتم هر طور شده پیداش کنم و باهاش ازدواج کنم! طفلکی گناه داره از عشق من پیر می شه!

پنج شنبه : یکی از دوستهای هم دانشکده ایم به نام احمد منو به تریا دعوت کرد ٬ من که می دونستم از این نوشابه خریدن منظورش چیه ؛ می خواد که من بی خیال مینا بشم !

راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون ، عمرا قبول کنم !

جمعه : امروز صبح در خواب شیرینی بودم که داشتم خواب عروسی بزرگ خودم رومی دیدم . عجب شکوهی و عظمتی بود  ٬ داشتم انگشتم رو توی کاسه عسل فرو میکردم و.... مادرم یک هو از خواب بیدارم کرد و گفت برم چند تا نون بگیرم  ٬ وقتی تو صف نانوایی بودم دختر خانمی از من پرسید ببخشید آقا صف پنج تایی ها کدومه؟ من که می دونم منظورش چی بود اما عمرا باهاش ازدواج کنم !

راستش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون ٬ من از دختری که به نانوایی بیاد خیلی خوشم نمیاد !

شنبه : امروز صبح زود از خواب بیدار شدم صبحانه را خوردم و اومدم که راه بیفتم ٬ مادرم گفت : نمی خواد دانشگاه بری ؛ امروز جواب نوار مغزت آماده ست ٬ برو از بیمارستان بگیر!

راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون ٬ مردم می گن من مشکل روانی دارم!!

+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388 9:43 PM توسط هانیه |


پاره آجر!

 

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت . ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد . مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد... پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند .

پسرک گفت:

اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم ....

" برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم."

مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد .

در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !

خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند ؛ اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم ، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند... !

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 7:51 PM توسط هانیه |


در هم!!

 

غم و اندوه ، اگر هم روزی ، مثل باران بارید یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست ، با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن و بگو با دل خود ، که خدا هست ، خدا هست

 

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم با همین سنگ زدن ماه به هم میریزد ؛ کِی به انداختن سنگ پیاپی در آب ، ماه را میشود از حافظه آب گرفت؟؟

عابدی در حال نماز بود ، مجنون از کنارش گذشت و او نمازش را شکست و گفت: مگر نديدی که من در حال نمازم ، باعث شدی نمازم بشکند. مجنون گفت: من که عاشق ليلی‌ام متوجه تو نشدم ، تو که عاشق خدای ليلی هستی چطور متوجه من شدی؟!

این روزها همه نظر می دهند ، شما چطور؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 10:6 AM توسط هانیه |


روز پدر...

 

پدر ای چراغ خونه، مرد دریا، مرد بارون

با تو زندگی یه باغه، بی تو سرده مثل زندون

هر چی دارم از تو دارم ، تو بهار آرزوها

هنوزم اگه نگیری، دستامو می افتم از پا

 

ای تکیه گاه محکم من، ای پدر جان ، ای ابر بارنده ی مهر و لطف و احسان

ای نام زیبایت همیشه اعتبارم، خدمت به تو در همه حال، هست افتخارم

                                   پدر جان، باش و با بودنت باعث بودن من باش.

                                                           روزت مبارک؛

                                                از صمیم قلب دوستت دارم . . .

روز پدر رو به بابای مهربون و گلم تبریک میگم و امیدوارم دختر خوبی واسش باشم...

بابا جون دوست دارم

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 11:30 AM توسط هانیه |